خدایی هست در این نزدیکی ایمان آوردم دری دارد درگاهش به وسعت بیکرانش،باورتون می شه منو منو منی که....پذیرفت.رفتم در زدم با دلی نا امید .... باز نشد هر چه در زدم
فرداش معجزه شد هنوز هم باورم نمی شه خدا صدامو شنیده
خوشحالم چون یه دره بزرگ هس که می تونم پشتش ساعتها بشینم و حرفامو دردامو شادی امو بگم و
سیر نشم میدونم که یه روز اون در باز میشه و من میبینمت خدا جونم اینو که فهمیدم تنهام نذاشتی
مواظبمی منو تو دستات بزرگ می کنی احساس میکنم هستم چون تو هستی می بوسمت
+ نوشته شده در چهارشنبه 13 مهر1390ساعت 5:57 بعد از ظهر  توسط نویسا
|
هنوز چیزی ندارم در این دنیای .......
با خودم گفتم:
شروع همیشه زیباست آغاز می کنم و هر چه برایم بی معناست معنا دار می کنم.
یکی می گفت زندگی خوردن و خوابیدن نیست هوس دیدن و نا دیدن نیست زندگی جنبش و
جاری شدن است از سر آغاز حیات تا به جایی که خدا می داند...
+ نوشته شده در شنبه 2 خرداد1388ساعت 1:53 قبل از ظهر  توسط نویسا
|
چه می شد اگر کسی می آمد که آمدنش نیکو است کسی که می توانست به من بیاموزد جهانم چگونه سیر می کند و چگونه می توان در اختیارش گرفت ؟ چه می شد اگر می توانستم به دیدار انسانی کامل نائل آیم ...اگر سیذارتا ویا مسیحی در عصر ما گام می نهاد که می توانست ناممکن را به سبب آگاهی از حقیقت نهان آن ، ممکن سازد؟؟
قسمتی از کتاب اوهام نوشته ریچارد باخ چقدر این کتاب به دلم نشست به دوستداران کتاب توصیه می کنم کتاب کم حجم پر محتوایی است . از کتابهای دیگرش پرنده ای به نام آذر باد اونم جالبه...
یه جایی میگه : به دشوار راه دستان پر هدیه ، گشاده بر تو است دشوارجوئی ، زیراک هدیه می طلبی.
بیش از هر چیز یاد آر از کجا آمده ای به کجا خواهی شد ؟ وز چه رو چنین اغتشاش وآشفتگی که اکنون به ورطه اش گرفتار آمده ای پدید آوردی . یاد آر رهسپار مرگی دهشتزایی . آنچه اینجا گرد آمده است تعالیمی نیکو است که بیش و بیش شادمانی ارزانیت می کنند.
یک تن ندا در داد ، چنگم دیگر خسته است از رفتگاری آب و پنجه انداختن ، با چشم نمی توانمش دید اما باور دارم که آب راه خود می شناسد. خوشا به راه رود رفتن هر چه بادا باد چنین به ژرفاب چنگ ماندگاری بستن ، ویرانم می کند .
دیگران، خنده زن گفتند : نادان ، طرفه، روانه با رود شدن همانا و پاشیدن و ویرانگی بر فرسنگها و مرگ را پذیره شدن در رواناب که می ستاییش همان.
آن یک اما اعتنایش نبود . دم فروداد و چنگ وا کرد و به آب زده بی درنگ گسست و فرو پاشید .
هیهات ! با گذر زمان هر چه از چنگ در انداختن با خس و خاشاک تن می زد ، رواناب از ژرفایش برکند و به فراز برد آنک ، نه ویرانگی نه گزند.
+ نوشته شده در سه شنبه 15 خرداد1386ساعت 9:21 بعد از ظهر  توسط نویسا
|
یک ورق از دفترم روزی که دیوانه شدم
با خودم فقط با خودم خواهم رفت با تمام تکه هایم تمام داشته هایم تک و تنها خواهم رفت با این تن خسته با این زشت زیبا خواهم رفت آیا اینجا چیزی هست که مرا ودرونم را پر کند؟در اینجا چیزی نیست دیدم فروشنده و خریداری نیست اینجا هیچ در هیچ و پوچ در پوچ است برای من که دیده ام همه نیاز رفتن است وبه کجا روم که نباشم تو میدانی؟
اومدنم برای چی بود من که می روم اومدم و دیدم که نیست نه نیست نیست بدون که نیست نیست نیست
هیچی نیست ..
چی می خوای دنبال چی می گردی ؟
خوب و بد
هیچی نیست خوب نیست بد نیست بین این دو تا هیچی نیست
عقل نیست دل نیست آدم نیست تو هم نیستی
رویا نیست زندگی نیست جهنم نیست بهشت نیست
خدا نیست محمد نیست اینها هیچ کدوم نیست
فقط نیسته که هست یکی هست و فقط نیست
+ نوشته شده در دوشنبه 7 خرداد1386ساعت 1:52 قبل از ظهر  توسط نویسا
|
به کجا چنین شتابان؟؟.... گون از نسیم پرسید:
دلمان گرفته زین جا هوس سفر نداری زغبار این بیابان
همه آرزویم، اما چه کنم که بسته پایم
به کجا چنین شتابان....؟؟
به هر آن کجا که باشم به جز این سرا سرایم
سفرت به خیر اما ، تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را
+ نوشته شده در دوشنبه 7 خرداد1386ساعت 1:51 قبل از ظهر  توسط نویسا
|
اون پرنده تو بودی پیرهن ابر و درید رفت و گم شد توو غرور رفت و از همه برید
اونکه روی عاشقی طرح دلتنگی کشید جفت پر شکسته شو توی تنهایی ندید
من اون پرنده ام گنگ و خسته هر پر پاکم روی یه سنگه هر یه پری که رخت تو بود
حالا واسه خاک رختی قشنگه
توی واپسین نفس تو یه آدمی هم پرواز
باز تو می تونی فقط باشی برام نفس ساز
بیا هم هوای من برای من صمیمی منو از اینجا ببر تو ای جفت قدیمی
من هنوز تشنه نورم تشنه دشت خورشید
زود بیا که باد غربت همه پرامو چید
بیا هم هوای من فقط تویی صمیمی
منو از اینجا ببر تو ای جفت قدیمی
+ نوشته شده در شنبه 11 فروردین1386ساعت 6:37 بعد از ظهر  توسط نویسا
|
خوابیدی بدون لالایی و قصه بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه
رفتی و آدمکارو جا گذاشتی قانون جنگل رو زیر پا گذاشتی
اینجا قهرن سینه ها با مهربونی تو تو جنگل نمی تونستی بمونی
دلتو بردی با خود به جای دیگه اونجا که خدا برات لالایی می گه
می دونم می بینمت یه روز دوباره توی دنیایی که آدمک نداره....
به امید دیدار
+ نوشته شده در دوشنبه 28 اسفند1385ساعت 4:54 بعد از ظهر  توسط نویسا
|
نقش من رنگ غروب سبدم پر میوه تلخ آسمانم پر ابرهای سیاه خوابم همه ترس روزم بی غم و اندوه
مباد. پیچکی است چندین سال گرهی بس بزرگ در گلویم زده است.
من به بندم دست و پایم بسته غم مرا نوازش می کند غم به حالم گریه ها نعره ها سر می دهد
سبدم در دستم سبد تاریکی است رفته ام طرح صداقت بتراشم پر کنم سبدم را از میوه های روشنی
قدری از ماه میوه نوری به امانت بربایم . آواز محبت با خدایی بنوازم. ماه امشب چه زود آسمان را ترک
کرد ماه که نورش ز خورشید . رفتنم بیهوده
غم مرا می گرید غم مرا می خندد با صدای حسرتی از خواب بیدار شدم دیدم آسمانم پر ابرهای سیاه
سبدم میوه تلخ نقش من رنگ غروب ماه کجا؟! میوه نور؟!
+ نوشته شده در شنبه 26 اسفند1385ساعت 5:19 بعد از ظهر  توسط نویسا
|
این همه روز اینهمه سال اینهمه رفتن و رفتن برای چیه؟
اینهمه تکرار اینهمه تکثیر این همه دایره چی؟
من می رم ولی کوله بارم خالی خودم سبکتر از بارم
اینهمه خلا اینهمه سرگردانی و ایمهمه راه برای چیه؟
اینهمه سوال اینهمه فرار اینهمه سقوط برای چیه؟
اینهمه غروب اینهمه طلوع اینهمه نور اینهمه تاریکی برای چیه؟
اینهمه صدا اینهمه سکوت اینهمه فریاد اینهمه ساز چیه؟
دیر آمدیم دیر رفتیم دیر فهمیدیم دیر شکستیم
و چه زشت اینهمه.......
+ نوشته شده در یکشنبه 20 اسفند1385ساعت 6:52 بعد از ظهر  توسط نویسا
|
من چیستم؟ افسانه ای خموش در آغوش صد فریب
گردفریب خورده ای از عشوه نسیم خشمی که خفته در پس هر درد خنده ای
رازی نهفته در دل شبهای جنگلی من چیستم ؟
فریادهای خشم به زنجیر بسته ای
بهت نگاه خاطره آمیز یک جنون زهری چکیده از بن دندان صد امید
دشنام پست قهبه ی بدکار روزگار من چیستم؟
بر جا ز کاروان سبک بار آرزو خاکستری به راه گم کرده
مرغ دربدری راه آشیان اندر شب سیاهی
من چیستم؟ یک کلمه ای ننگ به دامان زندگی وز ننگ زندگانی آلوده دامنم
یک ضجه شکسته به حلقوم بی کسی
راز نگفته ای و سرود نخوانده ای ... من چیستم؟
لبخند پر ملامت پاییزی غروب در جستجوی شب یک شبنم فتاده به چنگ شب حیات
گمنام و بی نشان در آرزوی سر زدن آفتاب مرگ...
+ نوشته شده در جمعه 18 اسفند1385ساعت 5:50 بعد از ظهر  توسط نویسا
|